خرید بک لینک
یادم به روزای خیلی قبل افتاده ... شیش سال پیش مثلا .. اوج ذوق مرگی واسه وبلاگ نویسی و کلی بازدید و کامنت و خواننده و رفیق فاب و خلاصه ... دارم مثه اون روزا میشم از بس بیکارم . هر روز اولین کارم شده چک کردن اینجا ...

دیروز میتونست یه روز خیلی به یاد ماندنی بشه ولی خودم ... این خود خرم نذاشتم ... الان که بش میفکرم اصن نمیدونم چطور میتونم اینطور جلوی این تمنام رو بگیرم ... ولی خوب شد لااقل فهمیدم اینجاست ... دلم میخواد برم سر پارک سپیده و انقده منتظر بمونم تا بیاد و ببینمش ... بعدش یادم میفته همین دیروز به عاطفه گفتم سعید واسه تو دیگه تموم شد !!! بعدش باز میگم بخدااااااا دلم براش تنگ شده !!! دیگه دوستش ندارم برام اهمیتی نداره ولی اینا چه ربطی داره به دلتنگی !؟!؟!؟

پایان نامم مونده ... هی هی ... ... کاش نمونده بود ... هی هی ... ... اصن سر و تهشو یکی بیاد به ما بگه کجاست والا خودمون راش میندازیم

یه وبلاگی بود اون موقع ها خیلی بهش سر میزدم ... الان هر چی میگردم پیداش نمیکنم ... نمیدونم پسوند نشونیش چی بودددددد

برچسب: از بس که خانومی,از بس که من تنها نشستم,از بس که غم هایده,از بس که غم,از بس که مهر دوست,از بس که احوالم پریشونه,از بس که خوبی میخوام,از بس که سفر رفته,از بس که دیر ماندی,از بس که خواب کرد, نویسنده: پرهام مقدم تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی