هنوزم آشفته ام ولی یه همخونه خوب واسم اومده - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 5:31
همه چی بیش از حد ابلهانه اس ... اومدن بازرسی و منم جلوشون واستادم و تا آخر اون حرفایی که میخواستم بزنم رو زدم... میدونی نتیجه اش چی بود؟ دیروز یه نامه توبیخ واسم فرستادن اونم بصورت غیر مستقیم ... واقعا کسی که میخواد از دل کار کنه و خیال درست کردن شرایطو داره .... حداقل تا اونجاییکه قد و قدرتش میرسه....
سربازی، کت قهوه ای، کیف یه ور کرمی - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 20:55
واقعا انگار دایجان بشر و خانواده اش خیلی بیشتر از اون چیزی که من فک میکردم تو زندگیم نقش دارن... تولدشون، ازدواجشون، خدای نکرده مثه اینبار فوتشون کلا کاش منم مثه مجتبی مهره مار داشتم... نمیخوام ادامه بدم چون باز دارم دختر بدی میشم خدایا خودت مواظبم باش چون خودم هیچ کاری از پسم بر نمیاد بجز گند زدن و...
بد جنسیم عالم داره وا - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 17:24
عالم دیوونگی های خودمو دوس ندارم اما عین یه اسب آبی چموش انقد حلقه سبزو نگاه میکنم تا جونم در آد و هی N98 ام رو شارژ میکنم که پیام بده فلان... میخوام استیک درست کنم فردام خونه نیسم احتمالا بذارم بمونه ببرم خونه با خودم تو این هواهای غلیظی که این روزا دوروبرمو گرفته واقعا این 930 نوبرانه اس که احمقان...
دل من هرز رفته انگار - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 8:35
خیلی آروم چشمامو میبندمو اون روز صبح رو یادم میاد و .... چقد دور به نظر میرسه انگار 50 ساله گذشته نه 5 سال بجز تیک تاک ثانیه شمار ساعت دیواری اتاق و موتور یخچال هیچ صدایی نمیاد، سکوت کامل اینجا خیلی چیزا داره... راست و حسینیش دلم خیلی تنگ شده ولی میدونم اینا کار شیطانه فقط تنها دعای این روزام عاقبت ...
تو را من چشم در راهم - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 13:49
بعد از حدود 7 سال وبلاگ نویسی باور کن هنوزم نمیدنم چرا هر وقت حالم گرفتس میام اینجا! عاخه چراااااا دیگه واقعا نمیتونم خودمو تحمل کنم. الان یه هفته اس اتاقم حتی یه جارو نخورده! هی الکی ملوم نیس چیکار میکنم! بعضی وقتام که بم فشار میاد کلا مخم قاطی میکنه... راه درست و غلط میگه فالهمهافجورها و تقواها......
باز هم خریت - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 17:00
دلم میخواد هر چی اونجا میگم صادقانه باشه! دلم میخواد هیچ وقت بهش دروغ نگم و نه حتی حرفی که بدونم کمی عدم صداقت توش هست خدا کنه اونم همینطور باشه! گذشته ها، گذشته ... اگه بخواد آوارش رو آینده بیفته رو همه چیو نابود کنه پس ماها دیگه چرا انسانیم! پس این عقلی که خدای نکرده ایشالا تو کله امونه کی میخواد ...
قل قل - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:15
بازم دیوونه شدم! بازم اون موبایلو شارژ کردم و الان روشنه! باز اون ۴۳ و ۴۸ لعنتی رو ذخیره کردم تا ببینم مثه ۲۱ و ۹۱ خودمه! باز تو تنهایی اینجا پر از هوس شدم! باز گریه کردم و از خدا کمک خواستم الهی و ربی .... من لی غیرک.... رضا برضاک!
منم که همیشه ی خدا یه جام آویزونه - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:42
فردا یه دور همیه ... صبحونه ام باید ببریم ... اگه عارفه نره منم نمیرم ... اونم که میگه نمیرم ... !!! خودم دلم میخواد برم ... حس فضولیه ولم نمیکنه ... ولی جمعای مختلط همکلام نداشته باشم سختمه ... اهل لاس زدنم نیستم که لااقل یکم از سختیش کم شه ...
اندر عجبم که جناب مهدی طائب رو چطور تا حالا گذاشتن زنده بمونه! - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:42
دلم نوشتن میخواد . سیاه کردن الکیم حتی اگه باشه . روم سیاه ... این مخ معیوبم وختی یکی در میون ریب میزنه که نمی تونم با کلاش واستم بالا سرش بگم د یالا تنبل !!! میگه هر میمونی "منظورش دلمه یکمی بی تربیته منتهی" دلش نوشتن خواسته خودشم قلم ور داره بنویسه . پدرت خوب ، مادرت خوب ... تو که میدونی این دل بی...
از بس که بیکارم ... هیچم پایان نامه ندارم - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:42
یادم به روزای خیلی قبل افتاده ... شیش سال پیش مثلا .. اوج ذوق مرگی واسه وبلاگ نویسی و کلی بازدید و کامنت و خواننده و رفیق فاب و خلاصه ... دارم مثه اون روزا میشم از بس بیکارم . هر روز اولین کارم شده چک کردن اینجا ... دیروز میتونست یه روز خیلی به یاد ماندنی بشه ولی خودم ... این خود خرم نذاشتم ... الان...
گفتم به خواب ببینمت ، مگرم درد اشتیاق .. ساکن شود ، بدیدم و ........ - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:41
امروز دارم میرم دعوت نامه ی اساتیدم رو بهشون بدم . با یه شاخه گل شاید ... ای بابا ... خواب دیشبم بردتم توی یه هوای خاصی .. میدونم همش بخاطر این بود که قبل خواب دیدم حسین عکسش رو عوض کرده ... ولی ... خیلی دلم بی تابه دعام کن ... دیگه قید مقاله کردن رو زدم . بیخیال !
I am A Doctor !!! - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:41
دیروز ... بله دیروز بنده رفتم بالا و خیلی شیک و مجلسی از پایان نامه ی گهربارم که کلی براش زحمت کشیدم و عرق جبین ریختم دفاع کردم و با حداکثر نمره فارغ التحصیل شدم. حالا اگه خدا بخواد و خودم همت کنم که مقاله اش کنم خیلی خیلی خوب میشه. سوگند نامه ی پزشکی و یه پذیرایی حسابی از استادام و مهمونای دفاعم. ت...
یه ذوق خاصی تو دلمه - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:41
امروز رفتم دنبال دوربین و تلسکوپ و باقی ماجراها ... زیاد کارم پیش نرفت ولی از هیچی بهتر بود دلم می خواد عکسای خیلی خیلی خوشگل بگیرم . با دی جی عکاسمون هم امروز حرفیدم . هر چند نرسیدیم درست و حسابی بحرفیم . ولی ذوق مرگم دیگه کلا ... خدا کمکم کنه بتونم با کمترین هزینه یه ست کامل و خوب عکاسی نجومی بخرم...
فقط تاسف!!! - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:41
به شدت توی روستایی که هستم درگیرم و دسترسی به نت هم ندارم . امروز رو اوده بودم استراحت مثلا ولی ... توی همین مدت کمی که دارم واسه مردم کار میکنم فهمیدم ... مردم ما خودشون نمیخوان که کسی واسشون کار کنه و زحمت بکشه و یه چیزایی رو درست کنه که زیادی از بن و ریشه خرابه آدمو بی انگیزه میکنه بعضی برخورد ها...
خدا رو شکر ... به خاطر همه چی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:41
دیروز یه روز به یاد موندنی بود . منو خدا از سر نوشت و از سر آورد به این دنیا ... خدا کنه که لیاقت این لطف بزرگش رو داشته باشم ماشینم چپ کرد و از روی پل پرت شدم پایین و بعد از سه معلق خوردن بالاخره آروم گرفت ... ولی باورتون میشه به قول معروف خون از دماغم نیومد ؟ بجز معجزه هیچی نمیتونم اسمش رو بذارم ....
از پارسال تا الان خیلی تغییر کردم - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 15:41
بازم شهریور شد و درخت گردوی بزرگ مامان بزرگم بیصبرانه انتظار بنده رو میکشید. درسته همه دست و پام زخم و زیری شد ولی ارزششو داشت. دلم میخواست مامان بزرگم خوشحال بشه دایجان بشر تازه فوت شده و همراه فوت شدنش یه موج عجیب و جدید امیداوری رو به روح و جون بی حال من انداخته. منی که دیگه تقریبا به همه چی عادت...

برچسب‌های مرتبط

تا دل هرزگرد من | تو را من چشم در راهم | تو را من چشم در راهم همه هنگام | تو را من چشم در راهم نه مثل شعر نیمایی | تو را من چشم در راهم سهیل نفیسی | تو را من چشم در راهم شباهنگام نیما | تو را من چشم در راهم ناظری | تو را من چشم در راهمم | تو را من چشم در راهم پالت | تو را من چشم در راهم نيما