خرید بک لینک
بازم شهریور شد و درخت گردوی بزرگ مامان بزرگم بیصبرانه انتظار بنده رو میکشید. درسته همه دست و پام زخم و زیری شد ولی ارزششو داشت. دلم میخواست مامان بزرگم خوشحال بشه

دایجان بشر تازه فوت شده و همراه فوت شدنش یه موج عجیب و جدید امیداوری رو به روح و جون بی حال من انداخته. منی که دیگه تقریبا به همه چی عادت کرده بودم. چرا باید بازم اون خواب دیشب اینطور آرامشمو ازم سلب کنه! از صب تا دو ساعت پیش داشتم خودمو سرگرم میکردم که به حسین و شب یلدای امسال و نسترن و شوهر خواهرم فک نکنم.... به اون ذوقی که از برنامه امسال شب یلدا زیر پوستم بود و به همه ی این حماقتهای غلیظ

برچسب: نویسنده: پرهام مقدم تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 15:41

صفحه بندی